مولوی
فهرست
زندگينامه مولوي..................................................................................2
شمس تبريزي....................................................................................................3
صلاح الدين زركوب............................................................................................5
حسام الدين چلبي.................................................................................................5
آثار مولانا.........................................................................................................6
فرزندان مولانا...................................................................................................6
پايان زندگي......................................................................................................7
غزليات شمس...................................................................................................7
موسيقي و شعر مولانا.......................................................................................11
مولانا در برابرخوبان ديگر................................................................................16
مراجع..........................................................................................................19
زندگي نامه مولوي
درباره مولوي بسيار گفتهاند و حكايات متعددي را به او منسوب كردهاند، اما آثاري نيز وجود دارد كه تا حدودي زندگي و رويدادهاي تعيين كننده سرنوشت عجيب او را مشخص ميسازد. نام او محمد و لقبش در دوران حيات خود جلال الدين و گاهي(خداوندگار) و مولانا بوده است و لقب مولوي در قرنهاي بعد از(نهم) براي وي به كار رفته است و ادب نامهاي مولوي و مولانا و ملاي روم و مولوي رومي و مولوي روم و مولاناي روم و مولاناي رومي و جلالالدين محمد رومي و مولانا جلال بن محمد و مولوي رومي و بلخي شهرت يافته است. وي در سال 604 هجري در بلخ ولادت يافت. (پدرش بهاء ولد (648 ـ 543) ملقب به سلطان العلماء هم از رؤساي شريعت بود و هم از رؤساي طريقت (1). يكي از حوادث مهم زندگي وي، سفر مولوي و خانوادهاش و مقيم شدن در قونيه بود. در سال 617، سلطان العلماء به همراه خانوادهاش از بلخ مهاجرت كردند. حكايت مشهوري كه در طي اين سفر روايت شده است اين است كه روزي عطار، مولوي را ديد و درباره مولوي به پدرش گفت: (اين فرزند را گرامي دار، زود باشد كه از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند.) (2) در طول اين سفر آنها مدتي را در وخش و سمرقند گذرانيدند. سپس به حج رفتند و نيشابور را ديدند و به بغداد رسيدند. مدتي در حجاز ماندند و هنگام بازگشت از مكه چندي نيز در شام بودند. چند سالي را نيز در لارنده به سر بردند كه در همين شهر، جلال الدين، با گوهر خاتون، دختر شرفالدين لالا، ازدواج كرد. پس از آن بهاء ولد به قونيه رفت و در همان جا وفات يافت (3). مولوي پس از فوت پدر، در سن 24 سالگي به تدريس و وعظ پرداخت و سپس، سيد برهان الدين محقق ترمذي كه از شاگردان و مريدان سلطام العلماء بود به قونيه آمد. و مولوي شاگرد و مريد وي گشت و بر اثر اين ارادت، با معارف و علوم عرفاني مأنوس شد و پس از آن نيز با سفر به حلب و دمشق مطالعات خود را گسترش داد. گفته شده است كه برهان محقق، پس از آنكه به تربيت مولوي پرداخت و او را كامل و تمام عيار ديد، دست از تدريس برداشت و گوشهگيري كرد. و سرانجام در سال 638 درگذشت. زندگي مولوي از همين جا رنگي ديگر به خود گرفت. استادي كه مولوي از چشمه دانش او جرعهها نوشيد، وفات يافت و مولوي پس از جستجوها و كند و كاوها، سرانجام خود را در ميان متشرعان و فقيهان و دانشمنداني كه به اندك جاه و مقام دنيا دل خوش كردهاند، تنها ديد. بيراه نيست اگر بگويم در وجود مولوي آتشي براي ديدن شخصي شعله گرفت تا درون چند توي او را به او بشناساند. و اگر بگويم او در انتظار عشقي به غايت بزرگ بود تا حقيقت بر او روشن شود، باز هم به خطا نرفتهام.
شمس تبريزي
شخصيت عجيب و افسانهاي شمس كه همواره بر سر زبانهاست، همان آتشي را با خود دارد كه مولوي تشنه ديدن و مبتلا شدن به آن است. نام او شمسالدين محمدبن علي بن ملكدار تبريزي است. وي در شهر تبريز به دنيا آمد. گفته شده است كه وي از دوران كودكي ناآرام بود و رفتاري داشت كه موجب اضطراب پدر ميگشت و او در جواب ميگفت(ما از دو جنسيم) (4). رفته رفته، پس از گذر ايام، شمس شخصيتي متفاوت و انزواطلب پيدا كرد. (وي فردي ديرجوش، خويشتندار، مشكلپسند، نكتهبين، در خود فرو رفته، خردهگير، متدين و در تصرف عاشقانه ثابت قدم، پاي بند اصول اما به ظاهر گوشت تلخ بوده است. (5) با هيچ يك از متشرعان و فقيهان سازگار نبود و به خاطر رفتار تند و هيجانات فراوانش، با ديگران غريبه بود و ديگران نيز با او ميانه خوبي نداشتند. ناآرامي درونش باعث شد كه وي در يك شهر ثابت نماند و مدام از شهري به شهر ديگر رود.
(گاهي مكتب داري ميكرد و نيز به جزويات كارها مشغول ميشد و چون اجرت دادندي موقوف داشته تعلل كردي و گفتي تا جمع شود كه مرا قرض است ادا كنم و ناگاه بيرون شده و غيب نمودي). (6)
سرانجام شمس تبريزي كه به دليل همين جهانگرديها به شمس پرنده معروف گشته بود به قونيه رسيد. درباره اولين ديدار بين شمس و مولوي حكايات مختلفي گفته شده است. اما مشهورترين حكايت اين است كه مولوي از راه بازار به خانه ميرفت، ناگهان از ميان جمعيت كسي فرياد برآورد:
به صراف عالم معني، محمد(ص) برتر بود يا يزيد بسطام؟
مولوي از چنين سؤالي خشمگين شد و جواب داد:
ـ محمد(ص) سرحلقه انبياست، با يزيد بسطام را با او چه نسبت؟
اما درويش پاسخ داد. پس چرا آن يك سبحانك ما عرفناك گفت و اين يك سبحانك ما اعظم شأني بر زبان راند. بدين ترتيب آتشي در وجود مولوي شعله گرفت كه ديگر خاموشي نيافت. شمس گفته است (وجود من كيميايي است كه بر مس ريختن حاجت نيست پيش من برابر ميافتد همه زر ميشود (7). و چه كيميايي! كه تمام اندوختههاي مرد دانشمند و فقيه را بر باد داد و عقل مادي و معاش را به زير سؤال برد. و از طرفي شمس نيز به آنچه مدتها در انتظارش بود رسيد. چنانكه گفته است: (در من چيزي بود كه شيخم نميديد و هيچ كس نديده بود آن چيز را خداوندگارم مولانا ديد). (8) مصاحبت و خلوت طولاني ميان شمس و مولوي و شور و شعف و عشقي كه اين مرد بزرگ را منقلب ساخت، سبب حسادت و بدبيني مريدان و دوستداران مولوي شد. با اعتراض و بدخواهي گفتند: (اگر او نبودي، با ما خوش بودي). (9) شمس بر اثر اين بدگوييها روز پنجشنبه بيست و يكم شوال ششصد و چهل و سه از قوينه ميرود. مولوي اندوهگين و مأيوس، چنان در خود فرو ميرود كه با هيچكس سخن نميگويد. زيرا ميدانست دليل رفتن شمس، سخنان و بدگوييهاي اطرافيان است. پس از مدتي انتظار، شمس براي مولانا نامه فرستاد و از سوي مولانا نيز، براي شمس نامهها فرستاده شد. در يكي از آنها اين چنين ميگويد:
كه از آن دم كه تو سفر كردي
از حلاوت جدا شديم چو موم
در فراق جهان او ما را
جسم ويران و جان درو چون بوم
يك غزل بي تو هيچ گفته نشد
تا رسيد آن مشرّفه مفهوم )10)
شمس باز ميگردد و پس از پانزده ماه فراق شاعر شوريده را دوباره به رقص و سماع و شعر ناب ميكشاند. اين بار جلال الدين براي نگاه داشتن شمس، يكي از دختران خود را به نكاح شمس در ميآورد. شمس شيفته كيميا ميگردد. اما پس از آن تهديدها و بدگويي آغاز شد و شمس بار ديگر مورد آزار مريدان و طالب علمان مدرسه قرار گرفت. شمس در سال 645 ناپديد شد. اگر خود عزم سفر كرد روشن نيست و اگر توسط معاندان كشته شد، با قاطعيت نميتوان درباره آن صحبت كرد. اما مولوي احساس ميكرد كه علاءالدين (فرزندش) در قتل شمس دست داشته است، به همين دليل پس از آن با فرزندش سخن نميگفت و حتي گفته شده است كه در مراسم تشييع و تدفين او شركت نكرده است. پس از آن مولوي تا مدتها در جستجوي شمس بود. دوباره به دمشق رفت اما پس از تلاش بسيار، مأيوس و نوميد، فراق و دوري شمس را پذيرفت. اما اين بار خود شمسي شد تابان و فروزنده كه تمام عالم را روشن ساخت چنانچه مولوي در ديوان شمس، نام شمس را به گونهاي به كار ميبرد كه گويي او و شمس يكي شده و مبدل به يك وجود گشتهاند. (11)
جان من و جان ترا هر دو بهم دوخت قضا
خوش خوش خوش خوشم پيش تواي شاه خوشان
كليات شمس، (19066)
صلاح الدين زركوب
پس از غيبت شمس تبريزي، مولوي دردها و اندوههايش را با صلاحالدين فراموش ساخت، صلاح الدين مرد ساده دلي بود و معروف است كه قفل را قلف و مبتلا را مفتلا ميگفته است. اين بار توجه مولوي به صلاح الدين، حسادت ديگران را برانگيخت؛ اما مولوي خود چنان شيفته صلاحالدين گشته بود كه به اين سخنان توجه نكرد. صلاحالدين در سال 657 درگذشت.
حسامالدين چلبي
مولانا بعد از صلاحالدين، به مصاحبت با حسامالدين روي آورد و مثنوي معنوي كه به حسامينامه نيز خوانده ميشود بر اثر همين مجالست و همدلي نوشته شد.
آثار مولانا
1ـ مهمترين اثر منظوم مولوي مثنوي معنوي است. در شش دفتر به بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف كه در حدود 26000 بيت دارد.
2ـ دومين اثر بزرگ مولوي(ديوان كبير) مشهور به ديوان غزليات شمس است. استاد همايي ميگويد: (غزليات ديوان شمس آثار سي سال نيمهآخر زندگاني مولوي است به اين ترتيب كه مجموع ديوان به سه بخش تقسيم ميشود قسمت اكثرش مربوط به ده يازده سال ايام پيوستگي و جدايي مولاناست با شمس وقتي كمتر از آن متعلق است به ده سال ايام سردر گمي مولانا به صحبت شيخ صلاح الدين زركوب و بخش سوم مربوط به ده سال آخر عمر مولوي است و عهد مصاحبت حسامالدين چلبي) (12(
3ـ رباعيات: مجموعه رباعيات مولوي كه در بعضي نسخ شماره آن به 1659 ميرسد و قسمتي از آن منسوب به اوست و در مجموعهها به نام شاعران ديگر نيز آمده است و يا اينكه در ديوان ديگر به چشم ميخورد.
4ـ از مولوي آثاري به نثر مانده كه داراي ارزش ادبي ميباشند مجموعه مكاتيب و مجالس او و كتاب فيه ما فيه.
فرزندان مولانا
مولوي از همسر اول خود گوهر خاتون دختر خواجه شرفالدين لالاي سمرقندي دو پسر داشت
1ـ سلطان ول.
2ـ علاءالدين محمد.
همسر دوم مولانا كه خاتون قونوي نام داشت. 19 سال بعد از وفات مولانا زنده بود فرزنداني كه از اين زن داشت:
1ـ مظفرالدين امير عالم.
2ـ ملك خاتون.
پايان زندگي
مولوي، پس از طي طريق و رسيدن به كمالات و ايستادن بر اوج قله فنا، در غروب آفتاب يكشنبه پنجم جمادي الاخر 672 درگذشت. دليل مرگ او بيماريي بود كه طبيبان از معالجه او ناتوان شده بودند. در مراسم تشييع جنازهاش مرد و زن، كودك و بزرگ حاضر شدند و شيون و زاري كردند.
تصويري از آرامگاه مولوي در شهر قونيه
غزليات شمس
غزليات شمس كه نام ديگرش، ديوان شمس و يا ديوان كبير است، نمايانگر عشق و شور بي حد و حصر مولوي است. در بيشتر اين غزلها، تخلص شاعر خاموش، خمش است و غالباً نام شمس تبريز و شمس الحق تبريزي و در بعضي هم نام صلاحالدين، در پايان اين غزلها آمده است. بخش وسيعي از اين ديوان شامل حالات عشق و سماع و رقص و پايكوبي و شادي است و يا درد و نالهاي جانگداز كه بر اثر وصل و فراق يار حاصل گشته است و به دليل جوشش احساسات و موسيقي بينظير كلام، معنا و ارتباط ابيات، كمتر مورد توجه قرار ميگيرد. اما بايد دانست كه مولوي مردي دانشمند و فقيه بود و با اصطلاحات و لغات عرفاني آشنايي كامل داشت. با نگاهي به مثنوي ميتوان به عمق شناخت و توجه او به علوم قرآني و فلسفه پي برد و اثر اين معلومات، در لايههاي پنهاني غزليات نيز ديده ميشود. علي دشتي ميگويد: (در غزلهاي هيچ عاشق شوريدهاي اين شور، اين امتزاج عشق و فلسفه، اين بياعتنايي بهر چه كه عشق نيست ديده ميشود و نه در ديوانهاي غنايي هيچ صوفي مجذوبي (13). از اين رو، با وجود عاشقانه بودن اشعار، لغات قرآني وعرفاني و فلسفي بسياري موردنظر شاعر بوده است. اگرچه جوشش و شور و شعف عشق در نزد شاعر چنان بوده است كه ما با خواندن غزليات، به ضرباهنگ و ريزش كلمات توجه ميكنيم و معنا در آن ميان گم ميشود. اما شعر كه هذيان نيست! شعر محصول تفكرات و احساسات شاعري است كه انديشيده است، حس كرده است و در يك لحظه ناب آنها را بيان كرده است. در بسياري موارد ميتوان اين درهم آميختگي تصاوير زيبا و معنا و مفهوم عميق را مشاهده كرد.
جانيست چو شعله ولي دودش زنورش بيشتر
چون دود از حد بگذرد در خانه ننمايد ضيا
گر دود را كمتر كني از نور شعله برخوري
از نور تو روشن شود هم اين سرا هم آن سرا
)كليات شمس، 1/309 و 308(
كه ارزش روح و جان را به وجود و تعلقات مادي برتري شعله بر دود تشبيه كرده است و يا گفته است.
جاني چو سيلابي روان، تا ساحل درياي جان
از آشنايان منقطع، با بجر گشته آشنا
سيلي روان اندر وله سيلي دگر گم كرده ره
الحمد لله گويد آن، وين آه و لاحول و لا
)همان، 1/90 و 89(
كه حركت به سوي معشوق و وصال جانها را به اصل خود، به سيلابهايي كه به دريا ميريزند تشبيه كرده است. از اين رو ميتوان گفت كه اثر شگفتانگيز مولوي، چه از جهت خصوصيات صوري و چه از جهت عمق معنا و مفهوم در قله ادبيات ايران قرار دارد.
مشخصات صوري و درونمايه غزليات:
قالب اثر: غزليات شمس، برخي خصيصههاي غزل بودن را در خود دارد. اما از نظر تعداد ابيات به قصايد نزديكترند و همچنين حالت روايي و داستاني و آوردن حكايات و تمثيلهاي مختلف، آنها را به قصايد نزديكتر كرده است. اما از آنجاييكه مضمون عاشقانه دارند، در قالب غزل گنجانده شدهاند.
قافيه: كاربرد قافيه و رديف كه موسيقي كناري شعر را ميرساند، بسيار متنوع است. با توجه به اين بيت مولوي كه بسيار مشهور است:
قافيه انديشم و دلدار من
گويدم منديش جز ديدار من
اما ديده ميشود كه علاوه بر قافيه اصلي شاعر قافيه دروني شعر را رعايت ميكند و بر موسيقي كلام ميافزايد.
يار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
يار تويي، غار تويي، خواجه نگهدار مرا
نوح تويي، روح تويي، فاتح و مفتوح تويي
سينه مشروح تويي، بر در اسرار مرا
1/478) و 477(
رديف: به كار گرفتن رديفهاي طولاني، از خصوصيات شعر مولوي است
معشوق به سامان شد، تا باد چنين بادا
كفرش همه ايمان شد، تا باد چنين بادا
(1/938)
بهار آمد بهار آمد، سلام آورد مستان را
از آن پيغامبر خوبان پيام آورد مستان را
(1/746)
وزن: در ديوان شمس، اوزان بسياري آمده است كه در كتب ديگر نيامده است. مرحوم فرزاد 48 وزن در ديوان شمس يافته است كه همگي تازه و يا كمياب بودهاند (14). علاوه بر تنوع و كثرت اوزان، خصيصه بارز آنها، خيزابي بودنشان است كه با حال و هواي شعر مولوي تناسب دارد و به دليل اينكه مولوي عاشق رقص و سماع بود، اشعار او نيز پرجنب و جوش و پرهياهو بودهاند (15). درونمايه اصلي غزليات شمس، عشق و حالات عشق است كه تمام زندگي شاعر را زير و رو كرده است و حالات گوناگون آن را به تصوير كشيده است. از جمله ميتوان به نمونههاي زير اشاره كرد:
خواستار وصل معشوق بودن:
بنشستهام من بر درت تا بوك بر جوشد وفا
باشد كه بگشايي دري، گويي كه برخيزاند را
(1/87)
شادي و سماع حاصل از عشق
سماع از بهر جان بيقرارست
سبك برجه، چه جاي انتظارست
مشين اينجا تو با انديشه خويش
اگر مردي برو آنجا كه يارست
(1/2655)
سماع آرام جان زندگانست
كسي داند كه او را جان جانست
(1/339)
مخالفت با عقل
در ميان عاشقان عاقل مبا
خاصه در عشق چنين شيرين لقا
(1/2028)
چه داند عقل كژ خوانش، مپرس از وي مرنجانش
همان لطف و همان دانش كند استاد صورت را
(1/760)
بلاكشي در عشق:
عشق در آمد از درم، دست نهاد بر سرم
گفتم (مي مينخورم)گفت براي دل من
(4/19053)
شيريني و حلاوت عشق:
دهان عشق ميخندد، دو چشم عشق ميگريد
كه حلوا سخت شيرين است و حلواييش پنهاني
(7/35863)
وصل:
نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
(1/4922)
شكرگزاري بواسطه ديدن معشوق:
بياييد بياييد كه گلزار رسيده است
بياييد بياييد كه دلدار رسيده است
(1/3562)
ستايش معشوق:
اي گشته زتو خندان بستان و گل رعنا
پيوسته چنين بادا چون شير و شكر با ما
(1/986)
خلوت كردن با معشوق
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
زيرا كه منم بي من، با شاه جهان تنها
(1/974)
علاوه بر عشق، شاعر دغدغههاي ديگري نيز داشته است كه نشانههاي آن، در كليات شمس، بر جاي مانده است. زندگي، مرگ، معيشت و نان، جبر و اختيار، استدلال، توصيف، تبيين، خرد و انديشه، وحي، دين و پيامبران، مذاهب و انديشهها موضوعاتي است كه مولوي به آنها پرداخته است.
موسیقی، شعر و مولانا
موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز چنین است. ابونصر فارابی، معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند، عنصر تخییل در آن ها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات ِ نفس در برابر اثر میافزاید.
دکتر حسین نصر(از فلاسفه معاصر اسلامی) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید: «در تمدن اسلامی، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیماً ناشی از ساختار شاعرانه وحی قرآن است. هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد. برخی از بزرگترین شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقایی است
نمونه بارز چنین شعرایی، مولانا جلال الدین محمد بلخیاست. مهارت مولانا در علم موسیقی، سبب شده که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف، شعر بسراید. وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گستردهی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:
میزن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بیبم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بینوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو مینمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که میسرایی
بیش از 20 اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پردهها و مقامها آورده است. او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.
دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که:) از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.(
اشعار مولانا، به روشنی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی درآمیخته است. شاید بتوان گفت که هیچ شاعری، تا به این حد، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده اشعار وی، بی ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود:
ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بی
ا
ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا:
آشنایی مولانای روم با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر میگردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. در این سفر، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهر که می گذشتند، با موسیقی محلی آن دیار آشنا میشد. به تعبیر دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان میخواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا میکرد».
مولانا اما تا پیش از دیدار شمس، چندان به موسیقی نمی پرداخت. او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد. شمس، مولانای نو را به سماع خواند؛ کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود.
نزد مولانا (مولانای پس از دیدار با شمس!) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی، موسیقی را طنین گردش افلاک میدانست. در واقع مولانا با نظریه «فیثاغورث» در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) میگوید:
پس حکیمان گــفتـه اند این لحـنها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
میسرایندش به طنبور و به حلق
چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمههای افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، که پیش از آن نیز وجود داشته، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»
همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است:
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب
نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل
مؤمنـان گویـند کآثـار بهشــت
نغــز گردانــیـد هـر آواز زشــت
ما هـمه اجزای آدم بوده ایــم
در بهشت، آن لحن ها بشنودهایم
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمــان آمــد از آنــها چــیزکی
همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح میکند که عارف در صدای رباب، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را میشنود.
اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی میدانسته، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و میگوید:
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر واین بم، آن طرب؟
آب چون آمیخت با بول وکمیز
گشت زآمیزش، مزاجش تلخ و تیز
چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش، آتشی را می کشد
گر نجس شد آب، این طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند
مولانا در برابر خوبان دیگر
حافظ، سعدی، مولانا، فردوسی و نظامی را نمیتوان با هم قیاس کرد. ما فقط میتوانیم ویژگیهای هر کدام را کنار یکدیگر قرار دهیم. باقی قضایا با هر کسی است که با متن روبروست.
منشور را که نگاهی کنی، از سویی نوری میگیرد و از سویی به چند طیف که هر یک به رنگیاند بدل میشود.
بحث شاعران و ادیبان گوناگون و حکایتهای مختلف ادبی نیز همچنین است، شاید هر کسی از رنگی لذت ببرد، رنگ مادر به جلوههای گوناگون ظاهر میشود تا همه را به خود جلب کند. و سر آخر همه به وحده لا اله الاهو برسند.
رنگهای طرف دوم منشور را نمیشود با هم قیاس کرد. هر چند که از یک رنگ مادر آمدهاند اما هر کدام ویژگی خود را دارند.
بحث شاعران و ادیبان مختلف و حکایتهای نقل شده از آنها نیز به همین شکل است. حافظ، سعدی، مولانا، فردوسی و نظامی را نمیتوان با هم قیاس کرد. (که اصلا قیاس کار ما نیست). ما فقط میتوانیم ویژگیهای هر کدام را کنار یکدیگر قرار دهیم. باقی قضایا با هر کسی است که با متن روبروست.
شاعران نامبرده شده هر کدام در گونهای از قالبها متفکر و اندیشمند و صاحب ذوق بوده و هستند. اما از ین میان مولانا تجربه دیگران را نیز در توشه خود قرار داده است. وی با مثنوی معنوی، تجربه اندیشهسازی را در جامعه دارشته و دارد. کاری که نظامی در هفتپیکر میکند. مدعای این نظر تشابه مضمون آغاز دفترهاست. مولانا میگوید: « بشنو از نی چون حکایت میکند / از جداییها شکایت میکند» و هفتپیکر نظامی که میگوید: «ای جهان دیده، بود خویش از تو / هیچ بودی نبوده پیش از تو / در برایت برایت همه چیز / در نهایت نهایت همه چیز»
ازین دست تشابهات که بیشتر در مضمون رخ میدهد میان شعر نظامی و مولانا بسیار است اما تفاوت آنها که در ظاهر انجام میگیرد و نحوه سرایش است.
هفتپیکر نظامی، داستانهایی اند که از قبل مشخص بودهاند، ساختار یکنواختی داشتهاند و معلوم بوده اگر A به B در حال سفر است از کدام سمت و سو حرکت میکند. اما مثنوی بدین گونه نیست، مثنوی زاده جلساتی است که مولانا در آنها درس میگفته و بنا به نیاز دانشجویان اش مثالهای مختلفی میزده و میطلبد که از هر بابی سخنی باشد به وحدت موضوعی.
از دیگر بررسیهایی که شاید بتوان گذری هر چند سهلانگارانه بر آن داشت، تقابل بوستان با مثنوی است.
دو متن در حیطه ادبیات تعلیمی که هر دو هر قدر که به تعلیم پرداختهاند همانقدر - و شاید بیشتر - به هنر و زیباییهای کلامی خود.
اما در بوستان نیز بحث را در ده موضوع دنبال میکنیم، نظم حاکم بر کتاب فضای ناسالم هر مخاطبی را بهصورت آکادمیک به جلو میبرد.
اما در مثنوی بنا به نیاز مباحث و حکایتها نشستهاند، مثنوی را شاید بتوان گفت تلنگر است از صورتهای گوناگون نصایح ای که باید بدانها عمل کرد.
اما شاید بیشتر شباهت را از سویی و بیشترین فاصله را در ادبیات فردوسی و مولانا بتوان پیدا کرد. ادبیات فردوسی، ادبیاتی صرف بسته به اسطورهها و شناسههای گذشته است که هر یک جای خود بکار میرود و در لابهلای داستان اندیشههای را در چند بیت کوتاه بیان میکند، اما مولوی در مثنوی خود عناصر داستانی یا اسطورهای ادبیات را به گونهای که خود میل دارد بکار میبندد و به اقتضای فضای حاضر بحثش را ادامه میدهد. مولوی و فردوسی چون دو تیراندازی هستند که از یک مبدا کمان به دست دارند تیر میاندازند اما هر یک به شیوه خود.
ادبیات میدان جنگ نیست، فاصله میان بزرگان آن که مولوی میگوید:
جان گرگان و سگان از هم جداست / متحد جانهای شیران خداست
در جای دیگر با غزلیات مولانا روبرو هستیم. غزلیاتی محکم ایستاده بر بنای انتقال اندیشه. انتقال اندیشهای که در آنها نیز هر یک بفراخور حال سروده شده. در جای جای غزلیات شمس میبینیم غزلهایی در سه بیت، چهار بیت و در جایجای دیگر آن غزلهایی میبینیم در تعداد بیتهای بالا. این نشانگر ان است که شاعر هدفش از شعر انتقال غرض است.
و سندی بر گفته ی وی که بخاطر مهمان دست شکنبه میکند. از سوی دیگر بسیاری از غزلهای وی غزلهایی است که قرار بوده هنگام رقص سماع خوانده شود - یا شاید هنگام سماع به زبان مولانا جاری شده باشد - غزلهایی سخت فهم اما با موسیقی خاص خود پر از قافیههای درونی و اوزان بلند دوری.
این شیوه غزل سرایی را اگر در مقابل حد کمال آن حافظ قرار دهیم آئینهای را در مقابل آئینهای قرار دادهایم. و ناباورانه منتظر دیدن یک تصویر هستیم - که بعید است - حافظ نیز غزلیاتی استوار بر معنا بیان میدارد با پیچیدگیهای صنقی که برای خود تامل است. غزل حافظ، غزل مهندسیشدهای در هنرمندی تمام است.
)البته نه آنکه حافظ و مولوی غزلهای ضعیف نداشته باشند که هر کس در تجربههای اول خود دچار تزلزل میشود، اما آنقدر بعضی عناصر دیگر آن قوت دارد که اجازه بحث راجع به ضعفها را نمیدهد.(
همانطور که دیگر بار اشاره شد. هدف نگاه به منشوری بود که بارها در مقابلمان گرفتهایم اما باید برای دیدن طیفهای او از آن کمی فاصله بگیریم تا صحیحتر به انها نگاه کنیم و صحیح را ببینیم.
در این هنگام کوتاه نیز نمیتوان درباره بزرگان و مشاهیر ادبیات نوشت که تقابل هر کدام کتابی در مجلداتی است ، اما در این حد که باید گامی برداشته ام لرزان و شکننده مگر پایه و بنیهای از طرف بزرگان بر آن نهاده شود.
مراجع
ارجاعات:
1ـ گزيده غزليات شمس، سيروس شميسا، 9.
2ـ تاريخ ادبيات صفا، ذبيحالله صفا، 451.
3ـ با كاروان حله، عبدالحسين زرينكوب، 228.
4ـ مكتب شمس، سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، 13.
5ـ همان، 28.
6ـ كليات شمس، به تصحيح بديعالزمان فروزانفر، 42.
7ـ مقالات شمس تبريزي، مصحح موحدي، 85.
8ـ مناقب العارفين، محمد افلاكي، 309.
9ـ مقالات شمس تبريزي، مصحح موحدي، 269.
10ـ گزيده غزليات شمس، سيروس شميسا، 12.
11ـ مقدمه رومي و تفسير معنوي، نيكلسن، 3.
12ـ كليات ديوان شمس تبريزي، جلالدين محمّد همايي، 39.
13ـ سيري در ديوان شمس، علي دشتي، 235.
14ـ گزيده غزليات شمس، سيروس شميسا، 37.
15ـ موسيقي شعر، محمدرضا شفيعي كدكني، 401.
منابع و مآخذ:
1ـ افلاكي، محمد: مناقبالعارفين، به كوشش تحسين يازيجي، دنياي كتاب، چاپ دوم، 1362.
2ـ انجوي شيرازي، سيدابوالقاسم: مكتب شمس، نشر علم، تهران، چاپ دوم، بيتا.
3ـ دشتي، علي: سيري در ديوان شمس، انتشارات جاويدان، تهران، چاپ هفتم، 1362.
4ـ زرينكوب، عبدالحسين: با كاروان حله، انتشارات علمي، چاپ ششم، 1373.
5ـ شفيعي كدكني، محمدرضا: موسيقي شعر، انتشارات آگاه، چاپ دوّم، 1368.
6ـ شميسا، سيروس: گزيده غزليات مولوي، نشر و پژوهش دادار، تهران، 1378.
7ـ صفا، ذبيحالله: تاريخ ادبيات صفا، انتشارات فردوس، تهران، چاپ نهم، 1371.
8ـ مولوي، جلال الدين محمد: كليات شمس، به تصحيح بديع الزمان فروزانفر، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوّم، 1363.
9ـ مولوي، جلالالدين محمد: مقالات شمس تبريزي، تصحيح و تعليق محمّد علي موحد، انتشارات خوارزمي، چاپ چهارم، 1369.
10ـ نيكلسن، رنالد الن، مقدّمه رومي و تفسير مثنوي معنوي، ترجمه و تعليق اوانسن، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ اوّل، 1350.
11ـ همايي، جلال الدين محمّد، كليات ديوان شمس تبريزي، انتشارات صفي عليشاه، تهران، چاپ نهم، 1370.