پروانه در شعر فارسی
پروانه در شعر فارسی
· «از شاخسار شمع شرروار مییرد// پروانهای که گرد تو یکبار میپرد»
· «به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی// مرا از آنچه که پروانه خویشتن بکشد»
o سعدی
· «بیاموز تا بد نباشدت روز// چو پروانه مر خویشتن را مسوز»
· «پر پروانه بسوزد با فروزنده چراغ// چون چخیدن با چراغ روشن زهرا کند»
· «تعجب نیست گر پروانه در بیرون در سوزد// که شمع کشته روشن در شبستان تو میگردد»
·
· «خلقی ز پرتو تو چو پروانه سوختند// کس نیست کز حقیقت رویت نشان دهد»
· «خودستایی نیست کار شمع ورنه دست شمع// بهر دامنگیری پروانه ما شد بلند»
· «دیدی که خون ناحق پروانه شمع را// چندان امان نداد که شب را سحر کند»
· «رو خبر گنج ز پروانه پرس// حال دل شمع ز پروانه پرس»
· «روزی سرت ببوسم و در پایت اوفتم// پروانه را چه حاجت پروانه دخول»
o سعدی
· «شبی یاد دارم که چشمم نخفت// شنیدم که پروانه با شمع گفت»
o سعدی
· «که در آن روضه چو پروانهٔ شمع// مست جولان شوم انشاالله»
o خاقانی
· «کی شود پروانه از آتش نفور// زانکه او را هست در آتش حضور»
· «من نمیگویم سمندر باش یا پروانه باش// چون بفکر سوختن افتادهای مردانه باش»
· «میان باغ به پروانه بلبلی می گفت// نصیحتـی بشنو تا که رستگار شوی// خدا یکی و محبت یکی و یار یکی// دو دل مباش که بیارج و اعتبار شوی»
o ناشناس
· «ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی// جز بدان عارض شمعی نبود پروازم»